بی حسیِ مزمنِ ملی توصیف کننده وضعیتی است که در آن بخش بزرگی از مردم، نسبت به پیشرفت و آینده یک کشور دچار نوعی کرختی، ناامیدی و حتی بی تفاوتی باشند.
پس از سال ها مواجهه مداوم مردم با فشارِ «برهه های حساسِ کنونیِ بی پایان» و تکرار و انباشتِ روزافزونِ «ناکامی در حل مسائل اساسی یک کشور» از امور اقتصادی و زیست محیطی گرفته تا مواردِ سیاسی و اجتماعی، جامعه حس خود را نسبت به رشد و توسعه از دست می دهد.
در جامعه بی حس، در صورتِ تشدید مسائل و بروز فجایع (که البته به لطفِ بی کفایتی ها و ناکارآمدی های موجود در اینگونه جوامع پرتکرار هم هستند) نه حکمرانان و نه مردم دیگر واکنش خاصی نشان نمی دهند. انگار برای همه این موضوع عادی شده که هر روز بی آینده تر، فقیرتر، بی سوادتر، غمگین تر، بیمارتر، ناامن تر، بی هواتر، بی آب تر، بی برق تر، بی گازتر و بی اینترنت تر شوند! شاید داستان معروفِ «قورباغه پخته» در اینجا هم معنادار باشد.
از دید روان شناسی نیز می توان این پدیده را با مفهوم «درماندگی آموخته شده» مقایسه کرد. درماندگی آموخته شده وضعیتی است که فرد یا جامعه پس از تجربه ناکامی های مکرر در رسیدن به چیزهایی که حق خود می داند، به این باور می رسد که تلاش هایش بی نتیجه است و دیگر هیچ اقدامی نمی تواند تغییر مثبتی ایجاد کند. نتیجه، نوعی بی حسی جمعی است: مردم نه چیزی را جدی مطالبه می کنند، نه مشارکت چشم گیر در تصمیماتِ سرنوشت ساز دارند، و نه حتی برای بهبود وضعیت شخصی خود تلاش چندانی می کنند.
سوال مهم اینجاست که چگونه یک ملت به مرحله بی حسی مزمن می رسد؟
این پدیده، نه با یک اتفاق، که با انباشتِ تدریجیِ نادیده گرفته شدن ها، سرخوردگی ها و ناکارآمدی ها شکل می گیرد. مانند زخمی که هرگز درمان نمی شود، و در در نهایت، دردش هم حس نمی شود!
در پست های بعدی تا حد بضاعت و امکان، به برخی از ریشه ها و جلوه های این موضوع خواهم پرداخت.
دیدگاهها ۰
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.